مادر دعایم کن
گر چه من دیگر نمی بینم گل روی ترا خاطراتت را در این غم خانه مهمان میکنم
چه بنویسم از این غمها دلم خسته ست از این دنیا از این دنیای وا نفصا از آوارش که ریخته بر سر ما چه بنویسم که عمریست در پی غمها روانم روانم در پی غمها و راه خود نمی دانم نه از شب می نویسم نه از روزهای تکراری نه از ماها نه سالهای بیزاری چه بنویسم از : مکرر ها مرارتها شرارتها مصیبتها از آدمهای دل سنگی تهی از هر محبتها از دفتر خاطراتی که ندارد یک صفحه از قشنگیها از عشقای کوتاهی که در نطفه می کشد آرزوها مرا نای نوشتن نیست چه بنویسم از این غمها از این عصیان انسانها به پایان میرسم آخر در این بن بست طوفانها
پسری بود عاشق زندگی عاشق دوستان کودکی عاشق خاطرات بچگی عاشق آن لحظه های ناب عاشق شعر بود و کتاب عاشق نماز بود و دعا عاشق آسمان بود و خدا دلش می خواست مثل سهراب خانه ای داشته باشد پر از دوست تا به دیوارش لوح محبت بیاویزد دلش می خواست بنشیند زیر یک سایهُ بید بخواند نغمهُ خوش امید عاشق این بود ببیند مادرش را با چادر گلدار سفید هر روز سر سجاده دست به دعا ببوید پیرهنش را بخندد مادر در آغوشش بگیرد گرم و بگوید پسرش را دوست دارد عاشق آن خندهُ پر مهر پدر که خسته می آمد ز در عاشق بوسه ای که پدر با عشق به روی گونه اش می ذاشت *** *** پسرک دیده نشد پسرک رفت و گم شد در هیاهوی زندگی آخرین بار که دیدمش پسرک خسته بود ،شکسته بود کنار دریای غم با دلی تنگ نشسته بود موهای سپیدش گواهی میداد بغضم گرفته بود داد زدم اون پسر عاشق چی شد؟! نگاه خستشو ازم گرفت فقط یه چیزی گفت زندگی اشتباست!!! پسرک رفت !!! پسرک رفت و هیچ وقت دیده نشد. بازم امشب صدای لالاییه مادر (شعر از کسی که این روزها پر امید رو مدیون مهربونیاشم) رمضان آمد و آهسته صدا كرد مرا «فتحالله اسلامينيا»
وقتی واژه مادر رو به زبون می آرم قلبم میلرزه و اشک توی چشام حلقه میزنه یاد تنها تکیه گاه زندگیم میفتم که سالهاست از پیشمون رفته و دیگه نداریمش کاش بیشتر قدرشو میدونستیم حالا از همه میخوام با هر جور اخلاقی که دارن قدر مادراشونو بدونن و اذیتشون نکنن و قلب مادر رو نشکنن.مادر خوبم لحظه لحظهای عمرم را با یاد و خاطرات تو سپری میکنم .
به خدا مثال دل مادر دل نیست
همه عالم گشتمو گشتم ندیدم مثال دل مادر دل برایش قربان کنم کم است همه تار و پود وجودم سر رو جانم فدای دل مادر بخدا نرم تر از دل مادر دل نیست مادر وجودم در وجودت ماوا گرفت زندگیم با نام تو معنا گرفت مادر نفسم از نفس تو وجود گرفت روشنایی دو چشمم از تو سو گرفت مادر روحت دمیدی در وجودم وجودم از وجود تو هستی گرفت زنم بوسه بر خاک پایت که فردوس زیر پایت جا گرفت باز صدایم کن (مادر) که جز صدای تو نیست در گوشم باز نگاهم کن(مادر) که جز نگاهت نگاهی نشناسم باز دعایم کن (مادر) که محتاج به دعایت هستم دوست داشتم باز ببینم وقتی که با خداوند راز و نیاز میکنی چطور دستانت را ساعتها سویش دراز کرده و به او التماس میکنی دوست داشتم این بار که می بینمت مثل گذشته به گرمی در آغوشم بگیری و بهم خوش آمد بگی. نه اینکه قتی می بینمت تنت بی روح و دستات سرد سرد باشه می دانم از این سفر برنمی گردی تا اینهمه برای من تکرار شود. حال من بودنت را بیشتر احساس میکنم همیشه من رو می بینی و حرفهایم را می شنوی و این یعنی تو نرفتی و هستی و از همیشه به من نزدیکتری و اکنون که همسایه خدا شدی می دانم هر دعایی که کرده بودی مورد قبول خداوند واقع شده است. (مادر) حلالمون کن از آنهمه سختی که در کنار ما متحمل شده بودی. همه غمو قصه های ما رو به دوش می کشیدی و لحظه ای دم نمی زدی و گلایه نمیکردی آن پند و نصایه ات همیشه در ذهن و زندگیم جاریست. مادر حلالم کن که قبل از رفتنت من فرصت دیدار آن چهره ناز و مهربونت رواز دست دادم. تو گفتی بیا کاش می آمدم که شاید در رفتنت تا خیر می شد مادر رنج کشیده من تو گفتی ولی من باور نکردم. باز حلالم کن (مادر) باز دعایم کن (مادر) آرام خفته ای آرام آرام آن گونه که پرندگان حرمت پروازشان را از خاطر برده اند آن گونه که باد صدایش را به لالایی شب سپرد آرام خفته ای آرام آرام در بارگاه شعرم کدامین واژه می تواند حس جاویدت را بسراید کدامین اندیشه فضای مسموم خاطره را به فراموشی سپارد مگر می شود که از خاطر برد که اینک تو نازنین بس شکیب آرام زیر بستر خاک خفته ای مگر می شود دل را به ذهنی عبث سپرد نه! کدامین سرود میتواند این چنین سبک وار این چنین بی هنگام وزن رویشت را از خاطر دور سازد کدا مین مهربانی می تواند پروازت را صدایت را قسمت تنهایی های شب کند هنوز هم آرام نگرفته ام هنوز هم جانم در بی نشانی ها از تو می جوید سر بر شانه های که این چنین می توان سرود که نامی چون تو آوایی چون من دربدر خستگی های ابدی شود آرام خفته ای آرام آرام بر بستری سترگ بر سایه ای گرم هنوز هم خاک مقبره ات غبار را می زداید آرام خفته ای بر سیمای مهربانت دیگر ملالی نیست بر چشمان آرزومندت دیگرهراسی نیست دیگر سرودی حرمت شبهایت را نمی شکند دیگر شبی مهتابش را به تو نمی فروشد دیگر باید رفت باید دلهره فردا را از تو دور ساخت باید رفت تا تو آرام گیری آرام آرام ( آزاده دواچی) اول از همه بخاطر اینکه تو این مدت نتونستم به دوستای گلم سر بزنم معذرت میخوام دوست ندارم مثله همه از خدا بخوام که توی زندگی هیچ غمی نباشه، چرا که شادیها در کنار غمهاست که معنا پیدا میکنه و زیبا میشه. تنها از خدا میخوام قدرتِ درکِ حضورش رو توی لحظه های زندگی به همه ی مخلوقاتش عطا کنه، که اون وقته که هیچ مشکلی توان شکستن ما رو نداره. سال نو با دیدِ نو به زندگی و فرصتی دوباره برای بهتر زیستن بر شما و خانواده تان خجسته باد. افسوس می خورم ….چرا؟چرا با رفتن تو…………..بهار می اید ؟…امدی در سرمای زمستان… به سردی زمستان بودی….. به غم انگیزی شبهای تنهایی….. به خشکی برف …می روی….. بهار می اید …به نظر معامله خوبی است….امید ان دارم بهار گلی بر چهره ات بنشاند …چه امید مبهمی…گردش روزگار خطا ندارد ….زمستان هیچ گاه بهار را نمی بیند… سلام مادر نازو مهربونم حالت چطوره نازنین چه خبر از آسمون حتما بهت خوش میگذره اون بالاها پیش خدا دلمون خیلی برات تنگ شده از وقتی نیستی پیشمون چقدر بهمون سخت میگذره از وقتی رفتی آسمون از حرفام دلخور نشی ها ! نمی کنم ازت گله مادر نازو خوب من اینجا همه خوبند سلام دارند خدمتتون ، آبجی و داداش کوچیک اونام خوبن فقط گاهی از دلتنگی اشکشون میاد بهونتو می گیرن، باز من اشکاشونو پاک میکنم تا دل تو به درد نیاد میگم مامان پیش خداست اون بالاها پیش ستاره هاست گفته میاد دیدنمون گفتم اونجا جاش خوبه خیلی بهش خوش میگذره فقط دلواپس ماهاست،بعد که خودم تنها میشم با اشکام خلوت میکنم ، خوب بگذریم باز چه خبر از خودت بگو خوش میگذره توی بهشت ،فرشته ها همه خوبن ؟ حالا دیگه باید برم بازم میام به دیدنت تا عمر دارم تا همیشه، که ابرهای سیاه هر لحظه پیدا و پنهان می شوند شب از شبهای قبل سیاه تر ، ترسناکتر غم های من دریا از دیروز هم بیشتر پر موج تر نشستم همرازم با غم عشقم چه شب تاریکی ! هم صحبت من غم و درداند دنیا خاموشه همه در خواب خوش هستند بی خوابم من با خیال عشقم این چه شبیست صبحدم کی می رسد از راه؟ شاید هم امشب عشق من بیدار است !! آخر این صبح کی می رسد از راه !؟ چه می شود فردا !؟ شب ساکت و تاریک و یک سرباز تنها ایستاده در سنگر پست نگهبانی ، پست نگهبانی با چشمانی خواب زده به هر سو می زند دید با غمی پنهان در چشم و درد جانگدازی در دل یاد هجر مادری مهربان وعشق یار وفاداری در سینه اش بیداد می کند درد و رنج لحظه ای ازش نیست غافل و باز می گرید در دل بی سنگ صبور ، شکسته غرور شب ساکت و تاریک و یک سرباز تنها ایستاده در سنگر سرباز
می داند خدا اون بالاست
بیا ای دوست که آسمان قلبم را ابرهای درد پوشانده ابر باران شده اند غم های تو بر دیدگان ترم در دلم رازیست هیچ کس از آن خبر ندارد ای محرم دل پر دودم بیا تا فاش کنم برایت راز دلم را بیا تا نشانت دهم دردهایم چقدر بزرگ است بیا تا برایت بگویم از قلب خسته ام از بغض
شکسته ام بیا تا ببینی بدون تو چگونه راه خوشی را بروی خود بسته ام عشق تو چون سرابیست و من سالهاست دل به عشقت بسته ام تا ابد بر سر راهت خدایا توفیق آن ده که در محراب عبادت و به رسم اطاعت اسماعیل نفس را در قربانگاه فدا کنیم پیشا پیش عید قربان را به همه دوستان گلم تبریک و مبارکباد می گویم باز عید آمد و جای خالی مادر رو بیشتر از همیشه احساس میکنیم ، باز دلتنگ مادر شدم کاش هیچ وقت تنهام نمی گذاشت .به یاد مهربونیهای مادرم که می افتم اشکم سرازیر میشه هیچ کس و هیچ عشقی نمی تونه جاشو برام پر کنه. همیشه میگم بیشتر عشقها توقعیه ، یعنی اینکه یه توقعی توش هست واگه اون توقع برآورده نشه ، عشق کم رنگ میشه و آخرش هم محو، الا عشق مادر البته پر واضحه که جنس عشق مادری با عشق جنس مخالف با هم خیلی فرق میکنه ، آخه میگن عشق سه نوعه، تیشه ای ، رنده ای ، اره ای ، توی این سه نوع هم ،خاک اره شو مثال میزنن که وقتی یه تخته رو با تیشه میکنی تیکه هاش به سمت خودت میریزه وقتی با رنده میکَنی سمت مقابلت میریزه ولی وقتی با اره میبری خاکش یه کم طرف خودت میریزه یه کم هم به طرف مقابلت میریزه حالا عشقهای غیر مادری اگه خوش بین نباشیم تیشه ایه و همش رو واسه خودت میخوای ولی اگه یه مقدار انصاف داشته باشیم اره ایه و به هر کدوم یه سهمی میرسه ولی عشق مادر رنده ایه و همۀ عشقش رو به طرف مقابلش میده. نمیدونم خدا قلب این مادر رو از چی ساخته که اینقدر حالت ارتجاعی داره یه جاهایی میتونه یه دنیا غصه رو تو خودش قایم کنه و باز بهت نگاه کنه و لبخند بزنه ، صبح که داری از خونه بیرون میری یه دعوای درست و حسابی باهاش میکنی شب از خجالت دیر میای خونه میبینی بیدار نشسته و غذات رو گرم نیگه داشته تا عزیزش سر بی شام زمین نذاره. چنان دردی به من دادی که درمانش به دنیا نیست چنان آزرده حالم که زمان مرگ پروا نیست مرا دردی چنان باشد که بی تو مرده ای بیشم که جسمم در جهان باشد ولی روحم به دنیا نیست مرا یار قشنگ من به وقت اوج فنا کردی به وقت احتیاج دل مرا با من رها کردی ز کی پرسم مکانت را کجا گردم به دنبالت چه گویم کور دنیا شم که عالم هست و یارم نیست اگر حالم نمی دانی کمر بشکسته ام یارم چه رسم یار رفتن ها غم و غصه و تنهایست. شعر از دوست عزیزم (فردین بهرامی) خداوندا کار آنکس کند که تواند و عطا آنکس بخشد که دارد. پس رهی چه دارد و چه تواند؟ چون توانایی تو کرا توان است؟ و در ثنای تو کرا زبان است؟و بی مهر تو کرا سرور جان است؟ چه غم دارد کسی که تو را دارد؟کرا. شاید او که ترا نشاید؟ آباد آن دل که به مهر تو نازان و شاد آنکس که با تو در پیمان. از غیر جدا شدن سر میدان است. کار آن دارد که با تو در پیمان است . الهی .اگر از دنیا نصیبی است به بیگانگان دادم و اگر از عقبی مرا ذخیره ای است به مومنان دادم در دنیا مرا یاد تو بس و در عقبی مرا دیدار تو بس. خونهء ما خونهء مهر و وفا بود خونهء عشق و امید خونهء خنده و شادی و صفا بود دیوارش از نقره مرمر خونه منور از نور مادر سقف خونه آسمون آبی پر ستاره خونه از شادمانی افزون خواهر" برادر شیطنتهای کودکانه با حرفهای شیرین بچگانه شادی می کردیم به لبخند پدر دلخوش بودیم از گذار زندگی ماه خونه مادر بود ماه می خواستیم چکار * * * مادر رفت ... از بین رفت جذبهء خانهء ما مادر رفت ... پریشان و نالان شدیم حیران و سرگردان شدیم خنده و شادی و صفا مرد خونه سوتو کور شد شادی پر کشید .غم رسید ابر سیاه آسمان خونه را پوشاند خنده از لب برادر و خواهرم افتاد چشم گریان و لب نالان شدند لبخند پدر . قاب رو دیوار شد در سینه حبس شد حرفهای نا گفته ما مادر رفت بهشت عجیب است سرنوشت و ما غمگین شدیم...
آه چهکنم که بضاعت بيان حق شناشي سزاوارنهات را ندارم.انديشه قاصرم و قلم الکنم ناتوانتر ازآن است که بتواند فرشته اي چون تورا بستايد يا به اداي تکليف، جرعه اي از درياي حق والاي مقامت را برگيرد. با اين همه احسان و جايگاه والامرتبهاي که داري، انصافا" ظلمي هم که بر تو رفته است، مرز ندارد. مادرم، مهرانهام ، جانانهام ، نازدانهام! محمدرضا شكراللهي دل در سینه فریاد میزند تولدت مبارک چون تو نیستی در کنارش صدایش می شکند شب و روزش بی صدا می گذرد چشم لب تر می کند بگوید تولدت مبارک قاب عکس روی دیوار امانش نمی دهد اشک از گونه چون سیل میگذرد برای دیدن رویت سوار بر بال نسیم سحرگاهان می آیم به سویت می گذرم از جنگل و کرانه ها می گذرم از همه ترانه ها میان زمین وآسمان می رسم به دشت گل و پروانه ها تا چشم کار می کند گلاویز بهار است ونسیم مهربان بهاری که نوازش می دهد گلها را من محو به تماشای گل و پروانه ها من مست زبوی خوش آن دشت انگار تو روبروی من آن سوی دشت ایستاده ای من تو را می بینم همه تن فریاد می شوم تولدت مبارک مادر ... بی بی ای مهرت مادرانه بی بی ای قصه خوب زمانه بی بی جون توبجای مادرم باش بجای مادرم غم پرورم باش الهی تا جهان باشد هست باشی لحظه ای غمگین و دل آزرده نباشی بی بی در پیرهنت بوی مادرم هست نبینم داغتو تا که نفسم هست منو تو در سینه یک داغ داریم من داغ مادرو توداغ دختر بی بی من کاش نمی گویم برایت تو هستی من تو را دوست دارم بی بی اون تبسم کردن و خندهایت لحن کلام قصه هاتو دوست دارم دوست داشتناتو دوست دام چروک روی صورتت گلای روی پیرهنت را دوست دارم الهی زنده باشی صد سال دیگر که تو را من هزاران دوست دارم دوست دارم اگر روزی بیاد داغت ببینم نیاید روز دیگر آن روز بمیرم منه خار همسایه گلی داشتم او گل لاله من . من خار او بودم او گلی معطر من زیر سایه اش یک دلو یک تن بودیم با هم فصل زمستان او غنچه ای بود فصلها بودیم با هم به یک جا یک شب به خوابش خود را گلی دید تا یک صبح بهاری او هم گلی شد حالت برگهایش را احساس میکردم و به خودم فخر می کرد. *** بهار گذشت آمد پاییز صبح فردا گلم پرپر روی زمین بود ای پاییز بی رحم تو برگ ریزی نه گل ریز چرابا گلم چنین کردی در این گلستان گل دیگر ندیدی ای فصل گلچین لعنت به توباد *** من خار تنها در سوگ گلم شعر می نوازم من بی تو می میرم تا از غمت رهایی گیرم من بیگانه می میرم تا در کنارت مآوا بگیرم افسوس ... که دست گلچین گل چیند نه خار چیدن خار نباشد کارش از آن پس خواب گلم بینم هر شب هم خواب بینم من خار گل هستم! صبح به خواب پوچ خود می خندم خواب خار که تعبیری ندارد... امشب تو اسمان غلغله ای به پاست به آرامی به یادت خواهم بود تا آخر عمر به یادت خواهم بود طوری که هیچ کس نفهمد به یادت هستم مثل آدمی که نفس در سینه حبس میکند جای نفس در سینه حبست میکنم سکوت میکنم وکلامی نمی گویم تا کسی نفهمد در سینه جای نفس یاد عزیزی را حبس کرده ام وقتی رفتی غمی سیاه آسمان قلبم را فرا گرفت وقتی رفتی دوچشمم باریدن گرفت ای همدم تنهایی خلوت دل وقتی رفتی روزم شبی تار شد وقتی رفتی دیوارهای خانه هم رنگی دگر شد رنگی زشت سیاه و کدر شد ای همدل وهمدم با که بنشینم بگویم اینهمه غم مادر ای ماه نور از چه رو رفتی قلبم آزردی رفتنت را چطور باور کنم من تورفته ای من مانده ام این زنده بودنم را چطور باور کنم من بخدا مثال دل مادر دل نیست همه عالم گشتمو گشتم ندیدم مثال دل مادر دل برایش قربان کنم کم است همه تارو پود وجودم سر رو جانم فدای دل مادر بخدا نرم تر از دل مادر دل نیست مادر وجودم در وجودت ماوا گرفت زندگیم با نام تو معنا گرفت مادر نفسم از نفس تو وجود گرفت روشنایی دوچشمم از تو سو گرفت مادر روحت دمیدی در وجودم وجودم از وجود تو هستی گرفت زنم بوسه بر خاک پایت که فردوس زیر پایت جا گرفت باز نگاهم کن (مادر) که جز صدای تو نیست در گوشم باز صدایم کن(مادر) که جز نگاهت نگاهی نشناسم باز دعایم کن (مادر) که محتاج به دعایت هستم دوست داشتم باز ببینم وقتی که با خداوند راز و نیاز میکنی چطور دستانت را ساعتها سویش دراز کرده و به او التماس میکنی دوست داشتم این بار که می بینمت مثل گذشته به گرمی در آغوشم بگیری و بهم خوش آمد بگی. نه اینکه وقتی می بینمت تنت بی روح و دستات سرد سرد باشه همیشه پیش خدا دعا کردم که دوست دارم زودتر از عزیزانم بمیرم. می دانم از این سفر برنمی گردی تا اینهمه برای من تکرار شود. حال من بودنت را بیشتر احساس میکنم همیشه من رو می بینی و حرفهایم را می شنوی و این یعنی تو نرفتی و هستی و از همیشه به من نزدیکتری و اکنون که همسایه خدا شدی می دانم هر دعایی که کرده بودی مورد قبول خداوند واقع شده است. (مادر) حلالمون کن از آنهمه سختی که در کنار ما متحمل شده بودی. همه غمو قصه های ما رو به دوش می کشیدی و لحظه ای دم نمی زدی و گلایه نمیکردی آن پند و نصایه ات همیشه در ذهن و زندگیم جاریست. مادر حلالم کن که قبل از رفتنت من فرصت دیدار آن چهره ناز و مهربونت رواز دست دادم. تو گفتی بیا کاش می آمدم که شاید در رفتنت تا خیر می شد مادر رنج کشیده من تو گفتی ولی من باور نکردم. باز حلالم کن (مادر) باز دعایم کن (مادر) وقتی من رسیدم خوابیده بودی دورو برت شلوغ بود هیا هویی به پا بود فکرهایی باور و نا باورانه که به خوابیدن تو در اون هیا هو و شلوغی فکر میکردند تو در خواب ناز بودی دلم نیومد که بیدارت کنم باورم نمی شد با ناله و فریاد جمعیت اینگونه آرمیده باشی نا باورانه چشمهای بسته ات را نگاه می کردم هاجو واج شده بودم صدایی از درون به گوشم رسید قلبم بود میگفت تو با تمام وجود دوست داری که بیدار بشه و چشماشو باز کنه و با هات حرف بزنه تو باهاش حرف بزن صداتو می شنود تو در کنارم به خوابی عمیق فرو رفته بودی میخواستم بیدارت کنم ولی هیچ کاری از دستم بر نمی آمد بغض سنگینی در حال کوبیدن به شیشه نازک چشم بود شیشه چشم در حال شکستن بود صورتت چقدر قشنگ شده بود و تبسمی وصف ناشدنی روی لبهات غرق در رویای شیرین خوت بودی فریاد زدم بیدار شو بسه خوابیدن ولی تو انگار نشنیدی باز دلم در گوشم نجوا کرد بزار بخوابد مزاحم خوابش نشو بغض شیشه را شکسته بود اشک سرازیر بود با زبانم اشک را مزه کردم مزه شوری میداد گفتم ای دل تو غافلی خوابش از خواب گذشته است. گفتم بیا ای مادر یزدان ستا گفتی برو دیگر نمی بینم تو را گفتمت چشمان تو آیینه راه من است آیینه ام بشکسته ای دیگر چرا گفتم نصایت روشنگر شبهای من حرفی به من دیگر نمی گویی چرا دیده ام در چشم تو هزاران درد و غم درد خود را با که قسمت می کنی گفتم این راز خود با من بگو گفتی تو کوچکی گویم با خدا مادر ای مهربان بی ریا من تو را دیگر نمی بینم چرا مادر ای شمع خاموشم بیا تو روشنی در ظلمت شبهای من تو چیستی رفته ای بی قرارم کرده ای در تجسم بینمت من شب و روز غیر از کفر سخن دیگر نگویم گر خدا بودم { مادری} هرگز نمی مرد گفتی تو بی خود مگو کفر خدا بیشتر دارد مرا دوست. مادر ای مادر خوب مادر ای مادر من به چه توصیف کنمت که در وصف تو گنجد عشقت هست بس عظیم مهرت :دشتیست وسیع روحت:عرشیست کبریایی خودت دریای پر تلاطم حرفت کلامیست صادقانه قلم به اینجا که می رسد لحظه ای به فکر فرو میروم باز تصویرت ظاهر می شود و من غرق به تماشای تو این زبیای خفته مادرم است این چه عشقیست که در دل دارم قلب من کوچک عشقت عظیم مهرت :دشتیست وسیع روحت:عرشیست کبریایی خودت دریای پر تلاطم حرفت کلامیست صادقانه رو به قلم می گویم بیا با هم گریه کنیم زار زار من با اشک خونین جوهری سازم و تو در وصفش هر چه می دانی بیار قلم زود در خود می شکند هاج میشود چیزی نمی گوید ای نازنین ای مادرم این چه عشقیست که بعد از مرگ زمین و آسمان بر هم زند جانم فدای تار مویت زره ای احساسم دادی از جهانی بی نیاز گشتم وه چه احساسیست زیبا حال رفتی و نیستی در بر ما مادر تو زنده تر از پیشی ز یادت دل نتوان بگیرم به یادت هستم تا بمیرم


باز هم امشب باید ستاره بشمارم تا بخوابم
باز امشب نزاشتم ماه تنها بیدار بمونه
فقط...فقط دردم اینه بازم باید فردا دلم دور بمونه
فقط...فقط دعا کن دلم صبور بمونه
نشد یه شب فال حافظ واسه فردام نگیرم
شاید تو یکی از این شبا بشه دستاتو بگیرم
اینجا پر از سیاهیه ستاره هاش نور نداره
مامان بیا ببینمت قلبم دیگه طاقت نداره
جون آسمون آبی کم قصه ای نیست
جدایی از دستای مادر ...تلخه جدایی
فدای دستای نازت فدای چادر نماز سفیدت
دیشب دلم گرفته بود
داد زدم گله دارم ای خدام اگه میشنوی صدام
چرا من بین این همه!!! مگه فرق من چیه!!؟
میخوام اینو بدونی
میخوام اینو بدونی تنهام گذاشتی با...با این شبای بی ستاره
چند وقته چشام ضعیف شده
یکی میگفت از اشک ریختنه زیاده
شاید فکر میکنی تحملم زیاده!؟
نشد یه شب بخوابم بدون پلکای خیس اما من...
اما من از چشام بیشتر دوستت دارم
دلم واسه تو ...دلم واسه اون روزا تنگ شده
دلم واسه شبای پر ستاره تنگ شده.

مستعد سفر شهر خدا كرد مرا
از گلستان كرم طرفه نسيمي بوزيد
كه سراپاي پر از عطر و صفا كرد مرا
نازم آن دوست كه با لطف سليماني خويش
پله از سلسله ديو دعا كرد مرا
فيض روحالقدسم كرد رها از ظلمات
همرهي تا به لب آب بقا كرد مرا
من نبودم بجز از جاهل گم كرده رهي
لايق مكتب فخر النجبا كرد مرا
در شگفتم ز كرامات و خطاپوشي او
من خطا كردم و او مهر و وفا كرد مرا
دست از دامن اين پيك مبارك نكشم
كه به مهماني آن دوست ندا كرد مرا
زين دعاهاست كه با اين همه بيبرگي و ضعف
در گلستان ادب نغمه سرا كرد مرا
هر سر مويم اگر شكر كند تا به ابد
كم بود زين همه فيضي كه عطا كرد مرا

درس امروز جمله سازی است
اول با واژه (مادر) شروع می کنیم
هر چه می دانید بگویید
یکی از دانش آموزان تند و سریع گفت
مادر من مهربان است
دیگری گفت ، مادر من فرشته است
یکی گفت ، مادر مرا دوست دارد در آغوشم می گیرد
یکی دیگر از دانش آموزان از آخر کلاس با صدای بلند گفت
من و مادرم با هم نماز می خوانیم
همه دانش آموزان شاد و خوشحال
هرکدام جمله ای در وصف مادر می گفت
یکی از دانش آموزان که جایش میز اول بود
ساکت و غمگین مثل قناری بغ کرده بود
از جایش برخواست به چشمان معلم خیره شد
بغض سنگینی راه گلویش را بسته بود
اشک در چشمانش حلقه زده بود
معلم با دیدن چهرۀ غمگینش به طرفش رفت
چرا ناراحتی عزیز دلم
بگو نازم چه می خواهی بگویی
دانش آموز بغضش شکست
اشک از چشمانش سرازیر گشت
با صدایی غمبار گفت
مادر من چند سالیست رفته آسمان
خانم اجازه هیچ وقت به دیدنم نیامده است


از دوستانی که به دیدن بلاگم میان کمال تشکر را دارم
خوشحال میشم یه کلیک رو انتخاب وبلاگ بر تر بکنین.
وبلاگ برتر در تاپ بلاگین1.jpg)
این چه شبیست !



داد معشوقه به عاشق پیغام که کند مادرِ تو، با من جنگ
هر کجا بیندم از دو ر کند چهره پرچین و جبین، پر آژنگ
با نگاهِ غضب آلوده زند بر دل نازک ِ من ، تیر خدنگ
از درِ خانه مرا طرد کند همچو سنگ از دهن قلماسنگ
مادر سنگ دلت تا زنده است شهد در کام من و توست، شرنگ
نشوم یک دل و یکرنگ تو را تا نسازی دل او از خون ، رنگ
گر تو خواهی به وصالم برسی باید این ساعت بی خوف و درنگ
روی و سینه ی تنگش بدری دل برون اری از ان سینه ی تنگ
گرم و خونین به منش بازاری تا بََرَد ز آینه ی قلبم زنگ
عاشق ِ بی خردِ نا هنجار نه بل آن فاسق بی عصمت و ننگ
حرمتِ مادری از یاد ببرد مست از باده و دیوانه ز بنگ
رفت و مادر را افکند به خاک سینه بدرید و دل آورد به چنگ
قصد سرمنزل معشوقه نمود دل ِ مادر به کفش چون نارنگ
از قضا خورد دم ِ در به زمین واندکی رنجه شد ا و را آرنگ
ان دل گرم که جان داشت هنوز اوفتاد از کف آن بی فرهنگ
از زمین باز چو بر خاست نمود پی ِ برداشتن ِ دل ، اهنگ
دید کز آن دل ِ آغشته به خون آید آهسته برون این اهنگ:
"آه دست پسرم یافت خراش وای پای پسرم خورد به سنگ"


چهکنم که توشهاي بيش ازاين در چنته ندارم.پس سخاوتمندانه همين دلواژههاي سترون و نارسم را بپذير و هماي سعادت ستايشت را بر شانههاي لرزانم بنشان.
بزرگوارانه مباهات پذيرش تبريک و تحسينم را از من دريغ مدار و ظل مرحمتت را از سر بيسايهبانم برنگير.
من امروز، فاخرانه، ميخواهم از مقامي سخن بگويم که زيباترين و دلاراترين مفاهيم قاموس تمام ابناي بشر از ازل تا ابد،ملهم از روح اهورايي و جايگاه فرشته گونهي اوست.
مدار روح انگيزترين گلواژهها در زيباترين نوشتهها، شعرها، قصهها، سرودها، سخنوريها و همه هنرهاي عالم بر محور خورشيد فروزان او ميچرخد. ستارههاي عاليترين کهکشان مفاهيم انساني، از تلالوي شمس وجود او چشمک ميزند.
اي اسوه مهر و وفا!
براستي چگونه ميتوان از عالم و آدم سخن گفت، اما از سمبل همه زيبايهايش يعني فرشتهاي چون تو، جفاکارانه،روي برتافت.چگونه ميتوان طبع لطيف انسان و سجاياي عالي او را بازشناخت،اما دل در گروي تو نداد.چگونه ميتوان پاکترين و باشکوهترين خصايل انساني را واگويه کرد اما تابش چشم نواز مهپاره رخسار تو را از پس آن نديد.
اصلا" چگونه بدون الهه هستي بخش وجودتو بايد دل باخت، رسم عاشقي آموخت، دلداري پيشه کرد،رسم پاکبازي و مهرورزي فراگرفت ، رفيق توفيق شد،گوهر حيا را باور کرد،ارج شرف و قناعت و وفاداري رااندازه گرفت، زنگار جسم و روح را شست و راز روح پرنياني آدمي در شاخسار دلاويز گلستان خلقت را فهميد؟!
نيک ميدانماما بگذار بپرسم در اين همه جوروجفاي بيکرانهاي که از روز ازل تاکنون درحق ابناي بشر شده و هنوز هم ميشود،سهم تو چقدر بوده است.براستي جلادان،سفاکان و ديکتاتورهاي تاريخ بشر چقدر ازميانهمجنسان تو برخاستهاند؟
پاسخ اين سئوال بهروشني آفتاب است و نيازي بهذکر مصيبت من ندارد پس بگذار بگذرم اما مگذار نگويم که حتي بسياري از کژيهاي همجنسان تو نيز از گدازه سيري ناپذير مشتهيات اهريمني ناکسان جنس مقابل ريشه ميگيرد، هر چند عقوبت کوچکترين خبط همجنسانت اغلب کوبش دهل پيراهن عثمانيشان دربوق رسوايي ابدي و تاوان بزرگترين جنايت طرف مقابل،شايد يک دنيا حرف براي نگفتن يا يک شهر دهليز براي نهفتن باشد.
آه دلبرم،بگذار از اين حرفها بگذرم و خود را و تو را بيش ازاين ميازارم.
مادرم، سلطان قلبم،اي برکت افزاي زندگيم!
تنها نه بخاطر بهشتي که زير پاي توست ، نه بخاطر نسلي که زاده توست، نه بخاطر لالاييهاي دلنوازت، نه بخاطر خونواره چشمان خستهات، نه بخاطر رنجواره بلاکشيات،نه بخاطر سرشت مهرآگينيات، نه بخاطر سرسبزي قلب پاکبازت،نه بخاطر زيبايي نازکي خيالت يا تردي روح دلنوازت،نه بخاطر پاکي احساس دلارايت، نه بخاطر طراوت آسمان چشمان ابريت و نه بخاطر...حقشناسانه تو را ميستايم.
به خاطر شور بالغ خدارنگيات، بخاطر شاهکار شعور شرف مداريت ، بخاطر گوهر دردانه حيا و نجابتت،بخاطر کولاک گرم جوش گذشت و ايثارت ، بخاطر راز فاخر و حس زيباي مادري ات، بخاطرترک برداشتن بلور نگاه نگرانت،بخاطر آتشفشان پرگداز سوختنوساختنت،بخاطر غرقشدن بلمجواني وآسايشت دردرياي توفانزده بيقراريهاي من و بخاطر همه آنچه که به من دادي يا ندادي و بخاطر خودم که سخت به تو دلبستهام، ديوانهوار دوستت دارم و مغرورانه بر تو ميبالم و خاضعانه منتت را ميکشم.
آه اي مامن لحظات جانکاه تنهايي و بيکسيام !
ميخواهم بداني که بهار آرزوهايم ، تنها به کرم ميزباني کريم تو گلافشان ميشود،خزان روياهايم تنها به جفاي غفلت از تو فرا ميرسد.تلاطم روز و شبم، از صدقهي سر تو قرار پيدا ميکند،رزق و روزيم از برکت اذکار و ادعيه خلوت تو رونق ميگيرد .
بيا مرا به پهندشت سبزفام رامشگاهت ببر و در دامن پر مهرت، سرم بر زانوي خستهات بگذار و با دستان پر چروک و لرزانت ، موهايم را نوازش کن و به جاي لالاييهاي روح نوازت، اسرار بندگي و عبوديت سينهچاکانه، را که همواره به آن باليدهاي، در گوشم وابخوان و فانوس نگاه تارم در صراط رحمت رحيميه حضرت دوست شو.
بيا ذره ذره خلاء تمناي تک تک سلولهايم را به شراب عقيق ناب طهورت مصفا کن و غبارستان وجودم را با خوشاب دلستان سبز و پاکنهادت بشوي. بيا به جاده عمرم بنگر تا در هرگام رفتهام، اثري از رد مهرم به خودت را بيابي تا شايد رحمي کني و مرا اجير ، نه چه ميگويم ، ذبيح ابدي خودسازي .
کاش ميتوانستم با خون خود قطره قطره قطره بگريم تا سرسپردگيام به خود را باور کني.کاش ميتوانستم در شط خون خود وضو بگيرم و براي پاسداشت شاهکار خلقت تو به درگاه باري، نماز شکر به جاي آورم و سبزي عمرم را فداي يک تار موي سپيدت کنم. کاش ميتوانستم برايت بميرم تا تو بماني.کاش خونبهاي بقاي ابدي تو آغاز پايان جان پشيزانه من بود. کاش بندابند وجودم فداي يک تار گيسوي نقرهاي ات ميشد، کاش نقبي به نقاب آتشفشان سينهام ميزدي و به قلبم که از خون دل توست،ميرسيدي و در واقعيت کوچک من، حقيقت بزرگي خود را ميديدي.
کاش ميتوانستم به بهاي غروب هميشگي نگاهم،درآن دو خورشيد سياه افول کرده در روي ماهت،سويي دگرباره ميتاباندم. کاش ميتوانستمتمام عمرم را يکجا بدهم تا حتي يک نفس بيشتر بکشي. کاش عمود کمرم ميشکست تا عصاي کج شمشاد قامت خميدهات باشم.کاش پيشمرگت شوم. فدايت گردم. الهي بميرم تا تو بماني. کاش هزاري نباشم تا حتي يک لحظه گلخند حياتبخش غنچهخزان رنگ لبانت نخشکد.کاش همه هست و نيستم را درچشم برهم زدني ميدادم تا تو از دستم راضي باشي و کريمانه ، مرا از ذکر دعاي خيرت محروم نسازي.
آه مادرم ، سرورم ، تاج سرم، سلطان بيتاي وجود خاکسارم!
بيا بهت عشق بيپايانم را که از شعشعه بت رويت آکنده است، در مردمک نگاه بيتابم بنگر و بر بزرگي و تلالوي جاه و جلالت ببال.بيا با سخاوت دعاي خيرت به ساحل فلاح روانهام ساز، چون بيتو هيچم، بيبرکت خشنودي تو سزاوار لهيب سوزان دوزخم، پس اگر هستم يا اميد به فرداي روشن دارم ، فقط چشم طمعم به سفره کرم توست.
در روز مبارکت،روي ماهت را ميبوسم و بااميد به کرم آفرينشگرت،بيتابانه، چشم به راه آمدن سالي ديگر و روزي ديگر هماميز به عطر نفس مسيحايي توام.




![]()











انگار جشن و سرور فرشته هاست
مادر ساراست که میگه این جشن سارای منه
مادر سارا خوشحاله چون که خودش پیش خداست
مادر سارا اونجا به در گاه خدا براش دعا میکنه
انشا الله خوشبخت بشه انشاالله خوشبخت بشه
هزار هزار فرشته ها بهش تبریک می گن
عروسی دخترت سارا گلی مبارکاست
سارا گلی هم خوشحاله چون می دونه که مادرش براش دعا میکنه








| :قالبساز: :بهاربیست: |

