هفته بسیج مبارک باد
گر چه من دیگر نمی بینم گل روی ترا خاطراتت را در این غم خانه مهمان میکنم
داد معشوقه به عاشق پیغام که کند مادرِ تو، با من جنگ هر کجا بیندم از دو ر کند چهره پرچین و جبین، پر آژنگ
با نگاهِ غضب آلوده زند بر دل نازک ِ من ، تیر خدنگ
از درِ خانه مرا طرد کند همچو سنگ از دهن قلماسنگ
مادر سنگ دلت تا زنده است شهد در کام من و توست، شرنگ
نشوم یک دل و یکرنگ تو را تا نسازی دل او از خون ، رنگ
گر تو خواهی به وصالم برسی باید این ساعت بی خوف و درنگ
روی و سینه ی تنگش بدری دل برون اری از ان سینه ی تنگ
گرم و خونین به منش بازاری تا بََرَد ز آینه ی قلبم زنگ
عاشق ِ بی خردِ نا هنجار نه بل آن فاسق بی عصمت و ننگ
حرمتِ مادری از یاد ببرد مست از باده و دیوانه ز بنگ
رفت و مادر را افکند به خاک سینه بدرید و دل آورد به چنگ
قصد سرمنزل معشوقه نمود دل ِ مادر به کفش چون نارنگ
از قضا خورد دم ِ در به زمین واندکی رنجه شد ا و را آرنگ
ان دل گرم که جان داشت هنوز اوفتاد از کف آن بی فرهنگ
از زمین باز چو بر خاست نمود پی ِ برداشتن ِ دل ، اهنگ
دید کز آن دل ِ آغشته به خون آید آهسته برون این اهنگ:
"آه دست پسرم یافت خراش وای پای پسرم خورد به سنگ" هفته بسيج بر دريادلان بسيجي مبارک هوالله اگر بر کشوري نواي دلنشين تفکر بسيجي طنين انداز شد چشم طمع دشمنان و جهانخواران از آن دور خواهد گرديد. مرگ بر استکبار جهاني *** مرگ بر آمريکا باز هم اين هفته هاي گراميداشت است که ما مردم را ياد بزرگان مي اندازد و اگر اين ايام نبود هرگز ياد سرگذشت گذشتگان نمي افتاديم و هر گز بر بلنداي تاريخ جولاني نمي داديم و با اين انديشه که گذشته ها گذشته به هيچ سر منزلي نخواهيم رسيد. و انسان با اعتقادات خويش است که حق را از باطل تشخيص مي دهد ، هفته بسيج را به تمام بسجيان تبريک مي گويم . بسيجي که زينت دين است ، بسيجي که بلند همت است ، بسيجي که يادگار از مرداني مانده است که خون خويش را بر سر لوحه مملکت قرار دادند تا مبادا گزندي به اين آب وخاک برسد . بسيجي که از شهيدان خدايي به ارث رسيده است ، اي شهدا اي حاج همت ها، اي صياد ها ،اي کاظمي ها ، اي چمران ها ،اي زين الدين ها اي تمام کساني که راه را پيدا کرديد و به قافله رسيديد هفته بسيج بر شما مبارک ، که از شما داريم اين فرهنگ بسيجي را ،که امام به يادگار گذاشت براي ما و انشالا که امانت داران خوبي باشيم. شجاع ، دريا دل غيور ولايتمدار دلاور و مومن تبريک عرض ميکنم سلام بسيجي
سلام بر تو که مرواريد خاطرات هميشه زنده شهامت و استواري را در صدف جانت پرورانده اي عشق الهيت را ، قلب آسمانيت را مي ستايم و از خداوند مي خواهم که فرزندان اين مرز هميشه سربلند پاسدار خوبي براي ارزشها يي باشند که تو پايدار ساختي دل خوشيم که رهبرمان از تبار بسيجياني است که حضرت امام خميني (ره) آن را شجره طيبه شهادت ناميد بسيجي ام بسيجي همرنگ آفتابم اين است افتخارم فرزند انقلابم ميهن من بهشته من عاشق ايرانم بسيجي ام بسيجي جانم فداي رهبر پس از نماز مي کنم دعا براي رهبر بسم الله یا شهید پیکر مطهر شهدای حمله تروریستی سیستان و بلوچستان (شهدای وحدت) و سردار نورعلی شوشتری جانشین فرمانده نیروی زمینی سپاه پاسداران صبح امروز بر دستان مردم شهید پرور تهران تشییع شد. خوشا به سعادتشان که خوب و زیبا زیستند و اینگونه در راه وحدت بین شیعه و سنی تلاش و مجاهدت کردند و در این راه پر فیض و عظیم به دست شقیترین انسانهای تروریست به درجه رفیع شهادت نائل شدند. راهشان پر رهرو باد آغشته شدن خون شیعه و سنی در کنار هم مرام پاسداری کشتنی نیست تقدیم به سرداران شهید و دیگر شهدای حادثه پیشن سلام اي آشنا اي قهرمان مرد / شهيد شهر من اي جاودان مرد سلا اي پاسدار خاك ايران / سلام اي اسوه جمع دليران سلام اي غرق در خون خفته در خاك / سلام اي پر زده تا اوج افلاك تو حيفت بود در بستر بميري / دلت مي خواست در سنگر بميري دلت مي خواست مانند شهيدان/ ميان خون و خاكستر بميري تو حيفت بود با آن رزم و اخلاص/ به مرگي ساده در بستر بميري خدا مزد جهادت را عطا كرد/ تو را هم زائر كرب و بلا كرد علي اي شير ميدان هاي پيكار/ تو اي فرمانده گردان ايثار تو را بهر شهادت آفريدند / تنت را خلعتي خونين بريدند و بر آن قامت بالا بلندت / قبا از پرچم ايران كشيدند چه زيبا با شهادت پر گرفتي/ خداي عشق را در بر گرفتي تو سردار رشيد انقلابی / شهيد دين ، شهيد انقلابي تو را اين خانه زندان بود سردار / دلت را عزم ميدان بود سردار سزاي مرغ روحت كي قفس بود/ كه گلزار شهيدان بود سردار شما را مهمان خوانده آمد/ همان از قافله جا مانده آمد شهيدان چشمتان روشن ته اينك / به ديدار شما فرمانده آمد كمال افتخارو عزتي تو / شهيد سرزمين وحدتي تو سرا پا معرفت يادت گرامي/ شهيد انبياء يادت گرامي تو مرد جبهه هاي جنگ بودي /شهيدان را بسي دلتنگ بودي تو پيمان بسته بودي تا نماني / از آن ياران عاشق جا نماني چه ياراني كه بر دوش سترگت / به وصل حضرت جانان رسيدند به جنت سالهاي سال سردار / شهيدان انتظارت مي كشيدند تو ميدان رفته ولفجر هشتي / كه در اوج خلوص از جان گذ شتي طريق القدس با خونت عجين بود /تو را ورد زبان فتح المبين بود به قربان دل پر درد و رنجت / فداي كربلاي چار و پنجت تو را بيت المقدس ياد دارد / نشان از همتت مرصاد دارد تو آن رزمنده پر اجر و قدري / كه از دلدادگان نصر و بدري تو از خاكي ترين فرماندهاني /شهيد امنيت در سيستاني تو اي فرمانده جان دادي چه مظلوم / در آغوش بلوچستان محروم چه محكم بود فرياد رسايت /غرور چفيه روي شانه هايت تو رفتي تا كه وحدت زنده باشد / و پيمان اخوت زنده باشد تو غلتيدي به خاك و خون كه ميهن /به عشق استقامت زنده باشد هزاران بيد مجنون دارد اين خاك/ سراسر ريشه در خون دارد اين خاك تو را كشتند اما زنده اي تو / كه تا روز ابد رزمنده اي تو فدا كاري و ياري كشتني نيست / رگ خدمتگذ كشتني نيست تو را كشتند چون باور نكردند /مرام پاسداري كشتني نيست به خون پاكت اي فرمانده سوگند / كه ياران انتقامت را بگيرند تو را كشتند اما جاي غم نيست /كه دشمن خاك پوتين تو هم نيست مبارك بادت اين وصل شهادت / مبارك بادت اين فيض سعادت گروهي جان و تن را مي فروشند / ولي جمعي وطن را مي فروشند تو سردار وطن بودي دلاور / نه اهل جان و تن بودي دلاور فداي آن نگاه آخر تو / فداي پاره هاي پيكر تو بخواب آسوده و آرام سردار / كه مي مانند يارانت خبردار شاعر بسیجی افسر فاضلی شهر بابکی چنان دردی به من دادی که درمانش به دنیا نیست چنان آزرده حالم که زمان مرگ پروا نیست مرا دردی چنان باشد که بی تو مرده ای بیشم که جسمم در جهان باشد ولی روحم به دنیا نیست مرا یار قشنگ من به وقت اوج فنا کردی به وقت احتیاج دل مرا با من رها کردی ز کی پرسم مکانت را کجا گردم به دنبالت چه گویم کور دنیا شم که عالم هست و یارم نیست اگر حالم نمی دانی کمر بشکسته ام یارم چه رسم یار رفتن ها غم و غصه و تنهایست. شعر از دوست عزیزم (فردین بهرامی) خداوندا کار آنکس کند که تواند و عطا آنکس بخشد که دارد. پس رهی چه دارد و چه تواند؟ چون توانایی تو کرا توان است؟ و در ثنای تو کرا زبان است؟و بی مهر تو کرا سرور جان است؟ چه غم دارد کسی که تو را دارد؟کرا. شاید او که ترا نشاید؟ آباد آن دل که به مهر تو نازان و شاد آنکس که با تو در پیمان. از غیر جدا شدن سر میدان است. کار آن دارد که با تو در پیمان است . الهی .اگر از دنیا نصیبی است به بیگانگان دادم و اگر از عقبی مرا ذخیره ای است به مومنان دادم در دنیا مرا یاد تو بس و در عقبی مرا دیدار تو بس. خونهء ما خونهء مهر و وفا بود خونهء عشق و امید خونهء خنده و شادی و صفا بود دیوارش از نقره مرمر خونه منور از نور مادر سقف خونه آسمون آبی پر ستاره خونه از شادمانی افزون خواهر" برادر شیطنتهای کودکانه با حرفهای شیرین بچگانه شادی می کردیم به لبخند پدر دلخوش بودیم از گذار زندگی ماه خونه مادر بود ماه می خواستیم چکار * * * مادر رفت ... از بین رفت جذبهء خانهء ما مادر رفت ... پریشان و نالان شدیم حیران و سرگردان شدیم خنده و شادی و صفا مرد خونه سوتو کور شد شادی پر کشید .غم رسید ابر سیاه آسمان خونه را پوشاند خنده از لب برادر و خواهرم افتاد چشم گریان و لب نالان شدند لبخند پدر . قاب رو دیوار شد در سینه حبس شد حرفهای نا گفته ما مادر رفت بهشت عجیب است سرنوشت و ما غمگین شدیم... بشنو از نی چون حکایت می کند فتح خونین را روایت می کند از سبو از سنگ باید حرف زد از شهید از جنگ باید حرف زد عشق در شریان ایمان جاری است خون جبهه در رگ جان جاری است هر که اذن یورش و میدان گرفت از حسین ابن علی فرمان گرفت هرکه جانش مست وپایش در ره است عاشق آقا ابی عبداله است با شمایم نسل فریاد و جنون یاد بادآن روزهای جنگ و خون روزهای عزم فتح کربلا روزهای حمله با نام خدا ما به جبهه نینوایی داشتیم جنگ بود و کربلایی داشتیم کربلای جبهه بوی جنگ داشت نینوا از ناله ام آهنگ داشت جنگ بود و فتنه ی قابیل بود هر بسیجی در صف هابیل بود عشق ، اشکم را به لاله می کشید نینوایم را به ناله می کشید دوستدار غربت غم می شدیم نیمه شب آیینه ی هم می شدیم هر که می نوشید آخر مست رفت شانه شانه عاقبت بر دست رفت در بغل مهر حسینی را گرفت دامن عشق خمینی را گرفت در شب حمله سرشکم دجله شد جبهه در چشمم شبیه حجله شد امتداد جلوه ی حق می شدیم تا به خون و خاک ملحق می شدیم بار دیگر چشمهایم تر شدند دوستانم مثل گل پرپر شدند شعرم و مانند باران می چکم اشکم و از چشم یاران می چکم دوست دارم آه را ، آهنگ را مرثیه های قشنگ جنگ را از غم بودن پریشان می شوم بس که دلتنگ شهیدان می شوم یادگار جبهه ، سنگر ، جنگ ، من در فراق دوستان دلتنگ ، من دل در سینه فریاد میزند تولدت مبارک چون تو نیستی در کنارش صدایش می شکند شب و روزش بی صدا می گذرد چشم لب تر می کند بگوید تولدت مبارک قاب عکس روی دیوار امانش نمی دهد اشک از گونه چون سیل میگذرد برای دیدن رویت سوار بر بال نسیم سحرگاهان می آیم به سویت می گذرم از جنگل و کرانه ها می گذرم از همه ترانه ها میان زمین وآسمان می رسم به دشت گل و پروانه ها تا چشم کار می کند گلاویز بهار است ونسیم مهربان بهاری که نوازش می دهد گلها را من محو به تماشای گل و پروانه ها من مست زبوی خوش آن دشت انگار تو روبروی من آن سوی دشت ایستاده ای من تو را می بینم همه تن فریاد می شوم تولدت مبارک مادر ... بی بی ای مهرت مادرانه بی بی ای قصه خوب زمانه بی بی جون توبجای مادرم باش بجای مادرم غم پرورم باش الهی تا جهان باشد هست باشی لحظه ای غمگین و دل آزرده نباشی بی بی در پیرهنت بوی مادرم هست نبینم داغتو تا که نفسم هست منو تو در سینه یک داغ داریم من داغ مادرو توداغ دختر بی بی من کاش نمی گویم برایت تو هستی من تو را دوست دارم بی بی اون تبسم کردن و خندهایت لحن کلام قصه هاتو دوست دارم دوست داشتناتو دوست دام چروک روی صورتت گلای روی پیرهنت را دوست دارم الهی زنده باشی صد سال دیگر که تو را من هزاران دوست دارم دوست دارم اگر روزی بیاد داغت ببینم نیاید روز دیگر آن روز بمیرم منه خار همسایه گلی داشتم او گل لاله من . من خار او بودم او گلی معطر من زیر سایه اش یک دلو یک تن بودیم با هم فصل زمستان او غنچه ای بود فصلها بودیم با هم به یک جا یک شب به خوابش خود را گلی دید تا یک صبح بهاری او هم گلی شد حالت برگهایش را احساس میکردم و به خودم فخر می کرد. *** بهار گذشت آمد پاییز صبح فردا گلم پرپر روی زمین بود ای پاییز بی رحم تو برگ ریزی نه گل ریز چرابا گلم چنین کردی در این گلستان گل دیگر ندیدی ای فصل گلچین لعنت به توباد *** من خار تنها در سوگ گلم شعر می نوازم من بی تو می میرم تا از غمت رهایی گیرم من بیگانه می میرم تا در کنارت مآوا بگیرم افسوس ... که دست گلچین گل چیند نه خار چیدن خار نباشد کارش از آن پس خواب گلم بینم هر شب هم خواب بینم من خار گل هستم! صبح به خواب پوچ خود می خندم خواب خار که تعبیری ندارد... امشب تو اسمان غلغله ای به پاست به آرامی به یادت خواهم بود تا آخر عمر به یادت خواهم بود طوری که هیچ کس نفهمد به یادت هستم مثل آدمی که نفس در سینه حبس میکند جای نفس در سینه حبست میکنم سکوت میکنم وکلامی نمی گویم تا کسی نفهمد در سینه جای نفس یاد عزیزی را حبس کرده ام وقتی رفتی غمی سیاه آسمان قلبم را فرا گرفت وقتی رفتی دوچشمم باریدن گرفت ای همدم تنهایی خلوت دل وقتی رفتی روزم شبی تار شد وقتی رفتی دیوارهای خانه هم رنگی دگر شد رنگی زشت سیاه و کدر شد ای همدل وهمدم با که بنشینم بگویم اینهمه غم مادر ای ماه نور از چه رو رفتی قلبم آزردی رفتنت را چطور باور کنم من تورفته ای من مانده ام این زنده بودنم را چطور باور کنم من بخدا مثال دل مادر دل نیست همه عالم گشتمو گشتم ندیدم مثال دل مادر دل برایش قربان کنم کم است همه تارو پود وجودم سر رو جانم فدای دل مادر بخدا نرم تر از دل مادر دل نیست مادر وجودم در وجودت ماوا گرفت زندگیم با نام تو معنا گرفت مادر نفسم از نفس تو وجود گرفت روشنایی دوچشمم از تو سو گرفت مادر روحت دمیدی در وجودم وجودم از وجود تو هستی گرفت زنم بوسه بر خاک پایت که فردوس زیر پایت جا گرفت باز نگاهم کن (مادر) که جز صدای تو نیست در گوشم باز صدایم کن(مادر) که جز نگاهت نگاهی نشناسم باز دعایم کن (مادر) که محتاج به دعایت هستم دوست داشتم باز ببینم وقتی که با خداوند راز و نیاز میکنی چطور دستانت را ساعتها سویش دراز کرده و به او التماس میکنی دوست داشتم این بار که می بینمت مثل گذشته به گرمی در آغوشم بگیری و بهم خوش آمد بگی. نه اینکه وقتی می بینمت تنت بی روح و دستات سرد سرد باشه همیشه پیش خدا دعا کردم که دوست دارم زودتر از عزیزانم بمیرم. می دانم از این سفر برنمی گردی تا اینهمه برای من تکرار شود. حال من بودنت را بیشتر احساس میکنم همیشه من رو می بینی و حرفهایم را می شنوی و این یعنی تو نرفتی و هستی و از همیشه به من نزدیکتری و اکنون که همسایه خدا شدی می دانم هر دعایی که کرده بودی مورد قبول خداوند واقع شده است. (مادر) حلالمون کن از آنهمه سختی که در کنار ما متحمل شده بودی. همه غمو قصه های ما رو به دوش می کشیدی و لحظه ای دم نمی زدی و گلایه نمیکردی آن پند و نصایه ات همیشه در ذهن و زندگیم جاریست. مادر حلالم کن که قبل از رفتنت من فرصت دیدار آن چهره ناز و مهربونت رواز دست دادم. تو گفتی بیا کاش می آمدم که شاید در رفتنت تا خیر می شد مادر رنج کشیده من تو گفتی ولی من باور نکردم. باز حلالم کن (مادر) باز دعایم کن (مادر) وقتی من رسیدم خوابیده بودی دورو برت شلوغ بود هیا هویی به پا بود فکرهایی باور و نا باورانه که به خوابیدن تو در اون هیا هو و شلوغی فکر میکردند تو در خواب ناز بودی دلم نیومد که بیدارت کنم باورم نمی شد با ناله و فریاد جمعیت اینگونه آرمیده باشی نا باورانه چشمهای بسته ات را نگاه می کردم هاجو واج شده بودم صدایی از درون به گوشم رسید قلبم بود میگفت تو با تمام وجود دوست داری که بیدار بشه و چشماشو باز کنه و با هات حرف بزنه تو باهاش حرف بزن صداتو می شنود تو در کنارم به خوابی عمیق فرو رفته بودی میخواستم بیدارت کنم ولی هیچ کاری از دستم بر نمی آمد بغض سنگینی در حال کوبیدن به شیشه نازک چشم بود شیشه چشم در حال شکستن بود صورتت چقدر قشنگ شده بود و تبسمی وصف ناشدنی روی لبهات غرق در رویای شیرین خوت بودی فریاد زدم بیدار شو بسه خوابیدن ولی تو انگار نشنیدی باز دلم در گوشم نجوا کرد بزار بخوابد مزاحم خوابش نشو بغض شیشه را شکسته بود اشک سرازیر بود با زبانم اشک را مزه کردم مزه شوری میداد گفتم ای دل تو غافلی خوابش از خواب گذشته است. گفتم بیا ای مادر یزدان ستا گفتی برو دیگر نمی بینم تو را گفتمت چشمان تو آیینه راه من است آیینه ام بشکسته ای دیگر چرا گفتم نصایت روشنگر شبهای من حرفی به من دیگر نمی گویی چرا دیده ام در چشم تو هزاران درد و غم درد خود را با که قسمت می کنی گفتم این راز خود با من بگو گفتی تو کوچکی گویم با خدا مادر ای مهربان بی ریا من تو را دیگر نمی بینم چرا مادر ای شمع خاموشم بیا تو روشنی در ظلمت شبهای من تو چیستی رفته ای بی قرارم کرده ای در تجسم بینمت من شب و روز غیر از کفر سخن دیگر نگویم گر خدا بودم { مادری} هرگز نمی مرد گفتی تو بی خود مگو کفر خدا بیشتر دارد مرا دوست. مادر ای مادر خوب مادر ای مادر من به چه توصیف کنمت که در وصف تو گنجد عشقت هست بس عظیم مهرت :دشتیست وسیع روحت:عرشیست کبریایی خودت دریای پر تلاطم حرفت کلامیست صادقانه قلم به اینجا که می رسد لحظه ای به فکر فرو میروم باز تصویرت ظاهر می شود و من غرق به تماشای تو این زبیای خفته مادرم است این چه عشقیست که در دل دارم قلب من کوچک عشقت عظیم مهرت :دشتیست وسیع روحت:عرشیست کبریایی خودت دریای پر تلاطم حرفت کلامیست صادقانه رو به قلم می گویم بیا با هم گریه کنیم زار زار من با اشک خونین جوهری سازم و تو در وصفش هر چه می دانی بیار قلم زود در خود می شکند هاج میشود چیزی نمی گوید ای نازنین ای مادرم این چه عشقیست که بعد از مرگ زمین و آسمان بر هم زند جانم فدای تار مویت زره ای احساسم دادی از جهانی بی نیاز گشتم وه چه احساسیست زیبا حال رفتی و نیستی در بر ما مادر تو زنده تر از پیشی ز یادت دل نتوان بگیرم به یادت هستم تا بمیرم یادم می یاد شب قبل رفتن تو به من گفتی که خواب دیدی خواب یک اسب بالدار سفیدی با هزاران فرشته در یک کویری گفتی همه می خواستند تو رو ببینند تو می رفتی همه خوشحال بودند تو همرنگ آنها بودی در آن سپیدی تو روان سوی اسب خوشحال بودی گفتی یک خوب صورتی افسار به دست به تو می گفت سوار شو ای آهوی مست گفتی وقتی سوار بودی چشمات بسته بودند تا چشم گشودی فقط خدا رو دیدی گفتی دم دم صبح از خواب پریدی خودت حیران از آن خوابی که دیدی یادم آید تو خوابت را به من گفتی تو خود دانسته بودی که چه خوابی دیدی منو تو خوشحال از آن خوابی که دیدی منم گفتم مادرم خدا داردت دوست افسوس... ندانستم هر آنکه بدارد دوست می برد زود تو به من گفتی برم جایی و تعبیرش بیابم در ذهن خود در پی تعبیر خوبی افسوس... تو در چه فکرو من در چه فکری یادم می آید آخرین بار تو در آغوشم گرفتی اشک ریختی گفتی پسر کوچک من خدا دارد همه ما رو دوست افسوس... من محو به تعبیر خوشایندی ولی تو در پی آن خواب شیرین من هنوز به فکر آن خوابی که دیدی تو به فکر آن کویر و اسب سفیدی تعبیرش برایم امید به فردا بود اما برایت رفتن به رویا بود. گذشت آن روز و سالهای دگر هم تو رفته ای و من زیبا ندارم... ای مادر یزدان پرستم خداوند چه زود چشماتو نمی بست بودی و می دیدی تعبیر خوابهایت بودی و می دیدی بچه هایت بدیدی که بعد از تو چه می شد یاد آن پند و اندرزات کارمون شد بچه های کوچک و طفل و پستت شدند بیگانه و غمگین بعد پشتت از خدا رخصت بگیر ما رو ببینی یا که گوید راهی که مایت ببینیم در دل هزاران آرمان برایت می آمدی ناز نگاهت را ببینیم حرفهایت همیشه با دلیل بود برای ما همیشه درس یقین بود یادت خنجر می زند به دلهامون که تو خوردی زهر زندگیمون مادر تو برای ما نمیرانی {زبیر} با سلام خدمت دوستان گلم از این پست به بعد دلنوشته های خودم رو می زارم امیدوارم که قشنگ باشن با سلام خدمت همه دوستان گل و با محبت من امید وارم که عید قربان پر برکت وشب یلدای خوب و خوشی رو گذرونده باشید. با کسب اجازه از اقای رضا فرمند و تقدیم به همه مادران دردمند مادرم زيبا نشد ۰۰۰ مادرم نتوانست ۰۰۰ مادرم نتوانست ۰۰۰ هنوز نگاه ات را در سکوت ات به یاد دارم ۰۰۰ در او ۰۰۰ مادرم نتوانست ۰۰۰ مادرم زیبا نشد ۰۰۰ مادرم فرصت نیافت ۰۰۰ مادرم پدرم … پدرم ۰۰۰ مادرم نتوانست ۰۰۰ آن آینه را که مقدّس می دانند ۰۰۰ مادرم

امام خميني(ره)
مرگ بر استعمارپير انگليس *** مرگ بر اسرائيل غاصب
هفته ي بسيج را به تمامي ملت عزيز ايران و مخصوصا" بسيجيان 












![]()











انگار جشن و سرور فرشته هاست
مادر ساراست که میگه این جشن سارای منه
مادر سارا خوشحاله چون که خودش پیش خداست
مادر سارا اونجا به در گاه خدا براش دعا میکنه
انشا الله خوشبخت بشه انشاالله خوشبخت بشه
هزار هزار فرشته ها بهش تبریک می گن
عروسی دخترت سارا گلی مبارکاست
سارا گلی هم خوشحاله چون می دونه که مادرش براش دعا میکنه











عید قربان مبارک
یلدا مبارک





مادرم نتوانست
دریچه ی زندگی اش را
رو به عشق بگشاید
به زیبایی اش مالک نبود۰
حامله نشود
یا رَحِم اش را
پنهانی
یک شب
به خوردِ سگی بدهد۰
۰۰۰
مادرم نتوانست
قشر ضخیم جهل جماعت را
همچو ته دیگِ سختِ سوخته ای
با سیم و برف بشوید۰
خود را ببالاند
و در هوای بیکران کلمه
تنفس کند
هنوز کلمه های دُرُشت کتابِ اکابر را می بینم
که با دستهای بی رمق حافظه ات
از لا به لا ی سبزی ها
وز میان دانه های برنج و لوبیا و عدس
جدا میکردی۰
آش، مکرّر می شد
چای، مکرّر می شد
و غلغلِ آبگوشت۰
سِحری بیاموزد
پرنده ای بشود
و سحرگاهی
از پنجره ی مطبخ
بگریزد۰
مادرم فرصت نیافت
سرمست آزادی
بر بام قرن برقصد
با شاهبال فرزانگی
از ژرفنای باورهای گرد آلود
تا اوج پژوهش و پُرسش
پَر بکشد
به جهان دست بساید
بودن را در یابد
و به حس عزیز و بزرگِ خود
ایمان بیاورد۰
در خستگی متولّد شد
صبح و غروب نداشت
اسبِ زمان
از گیسوان اش او را
در خارزار زندگی چرخاند۰
صدایش را کسی نشنید!
نگاهش را کسی ندید!
و صورت اش
تا مرگ
ساییده شد۰
از مسجد
به سوی مادرم آمد
با قیش آیه ها
و تسمه ی حدیث و روایت ها
مادرم را
به ارابه ی زندگی اش بست۰
به باور پدرم
این قلعه ی باستانی متروک
وارد شود
و آنرا
از خرده ریز حدیث و روایت ها
جارو کند۰
آن آینه را که می گویند
روشن ترین آینه هاست
آینه ی قرآن را می گویم
چرا در آن
سیمای تابناک مادر من
پیدا نیست
از منبر شنیده بود که چشم هایش خطاست
و در مغزش
کلمه نمی روید
در او
چرا و اگر
جاده های بی پایانی بود
| :قالبساز: :بهاربیست: |


